الهام عابدی / وب مستر
یک کامپیوتر ساینتیست نه به معنای واقعی ولی چیزی که می خواهد شبیه آن شود بلکه شبیه تر! خوش آمدید
الهام عابدی خلاصه رمان پنج هفته در یک بالن

خلاصه رمان پنج هفته در یک بالن

austin-ban-401

مدتی قبل شاهکاری از ژول ورن خونده بودم که خلاصه اش اینجا به اشتراک میذارم.

به عقیده من ژول ورن تخیل بی مزری داره و حتی یه سری از ابزار آلاتی که در نوشته هایش ذکر کرده بعدها اختراع شده، شخصیتش منو به یاد دیوانچی میندازه … استاد هنر نقاشی بی حد و مرز!

خلاصه داستان: در سوسیته ی سلطنتی انگلستان همه افراد حاظر در جمع، برای کسی  دست می زدند و سوت می کشیدند و هورا می گفتند. انگار فرد معرفی شده کار مهمی انجام داده بود.

او وقتی برای سخنرانی بر روی سکو حاظر شد، پیرمردی بود با قامتی بلند و دستهایی چروکیده. او خود را اینگونه معرفی نمود: خانمها و آقایان من دکتر فرگوسن هستم…. و همینطور خلاصه ی سفرش را در دید همگان شرح داد.

دکتر فرگوسن در جوانی به فکر سفر کردن به قاره ی آفریقا بود. آن هم سفر با با لنی که اختراع شده بود، اما هر جهانگردی که با آن به قاره ی آفریقا سفر می کرد، جان سا لم به در نمی برد.

او در ابتدای کار این فکر را با دوستش دیک در میان گذاشت. دیک که بزرگتر از دکتر به شمار می آمد، با این نظر مخالفت کرد و تاکید داشت که جانش به خطر می افتد.

دکتر و دوستش هر روز در قهوه خانه ی همیشگی به بحث می پرداختند، اما چون صحبت های دکتر به نتیجه نمی رسید، رو به دیک کرد و گفت: من با جو می روم اگر خواستی بیایی یا رفتن در میلت نبود مرا زود در جریان ماجرا قراربده.

جو خدمتکار دکتر، باهوش و در عین حال بسیار شجاع بود.هر دستوری که دکتر به او می داد با لذت تمام انجام می داد چون می دانست که هر کاری با دستور دکتر انجام گیرد نتیجه ای خوب به همراه دارد و واقعاً هم همینطور بود.

دیک هم با این وجود که علاقه ای به رفتن نداشت، به خاطر دوستش فرگوسن تصمیم به رفتن گرفت.

پس دکتر خودش و دوستانش را وزن کرد و با ارقامی که از وزن ها در اختیار داشت محاسباتی انجام داد. از قبیل چگونگی قرار گرفتن یک فرد با این وزن یا بار های لازمه برای آوردن که شامل غذا، دبه های بزرگ آب و گاز های مورد نیاز برای حرکت بالن و …. همچنین ساخت بالنی کوچک و جمع و جور در بالن دکتر برای محض احتیاط بود می شد. این بالن به دست شرکتی معتبر در انگلیس ساخته شد.

balloon

سر انجام زمان موعود فرا رسید. بالن ساخته شده را در یک کشتی بزرگ نظامی قرار دادند وفرگوسن و دوستانش سوار بر کشتی به طرف قاره ی آفریقا به راه افتادند.

آنها وقتی دریای سرخ را گذراندند و به اولین جزیره های آن رسیدند، بالن را در گوشه ای از جزیره پنهان نمودند تا سیاه پوستان آفریقایی به آن آسیبی نرسانند. شب آن روز را در چادر های نظامی به سر بردند تا فردا صبح سفرشان را با بالن ساخت آقای فرگوسن آغاز نمایند.

بله عزیزان صبح شد، بالن را آوردند و سوار بر آن شدند. همچنین یکی از فرماندهان نظامی برایشان آرزوی سلامتی نمود. جو خیلی خوشحال به نظر می رسید اما دیک فقط به اتفاقات ناگوار فکر می کرد.

آنها در بین راه، سیاه پوستانی را می دیدند؛ که به طرفشان تیر اندازی می کردند، چون سیاه پوستان تا آن زمان چیزی به اسم بالن ندیده بودند.

همچنین قبایلی را مشاهده می نمودند که با رفتار های وحشیانه به هم حمله و دائماً در حال جنگ بودند.

در قسمت هایی از آفریقا مردمان هر قبیله مشغول پرستش خورشید یا ماه و یا خرافات هایی از این قبیل بودند. حتی روزی که بالن برای توقف در یکی از بازارهایشان در بین مردم فرود آمد، همه به بالن سجده کردند و به دکتر و دوستانش گفتند: آیا شما فرزندان ماه هستید و از طرف او آمده اید؟!

جو هم با غرور خاصی گفت: بله. ما فرزندان ماه هستیم.

یکی از آنها در پاسخ جو گفت: ای فرزندان ماه، پادشاه مان چند وقتی است که مریضی سختی دارد. آیا می توانید حال او را به حالت اولش باز گردانید؟

دکتر گفت: جای او را به من نشان دهید.

آنها راه را به دکتر و جو نشان دادند. و دیک هم بالن را به درختی بست و منتظر ماند تا آنها باز گردند.

دکتر چند ساعتی دور معالجه ی پادشاه بود.

شب شد و ماه در آسمان رؤیت گردید. ناگهان سر و صداهایی بلند شد.

دکتر گفت: عجله کن جو باید به طرف بالن باز گردیم وگرنه…! دکتر به همراه جو دوان دوان به بالن رسیدند و دیک طناب بالن را از درخت باز کرد و سه نفری سوار بر بالن از آنجا دور شدند.

چندی نگذشت که بلایای آسمانی بر آنها نازل شد و دکتر از ترس اینکه شدت باد و رعد و برق به بالن آسیب برساند و آن را پاره کند، با تمام سعی و تلاشش بالن را به بالای بالا برد تا جایی که در آن پایین همه چیز وحشتناک به نظر می رسید.

پس از گذشت ماجراهای حیرت انگیز دکتر؛ روزی که بالن با شدت کم آبی مواجه شده بود، هر چه جلوتر می رفت، کویر در راهشان پهناورتر و خورشید درخشان سوزان تر می گردید. تا جایی که بالن از حرکت ایستاد و همگی از شدت تشنگی بر روی زمین افتادند.

پس از گذشت چند روز دیک که امیدی به زنده ماندن نداشت و دائم آن حرف های همیشگی را تکرار می کرد، ناگهان بادی وزید که دکتر با خوشحالی فریاد زد: باد، باد می آید همگی سوار بر بالن شوید. و بالن به همراه باد دوباره به راه خود ادامه داد.

آنها رفتند و رفتند تا به جایی سر سبز و خوش آب و هوا رسیدند و از شواهدی  معلوم بود، دانستند که در آنجا آب وجود دارد. پس در آنجا توقف کردند. یکی از آنها که مشغول خوردن آبی گوارا از چشمه ای جوشان بود، ناگهان شیری درنده از آن دور به او حمله ور شد. از آنجایی که دیک شکارچی ماهری بود و تیرش هیچ وقت به خطا نمی رفت، به طرف شیر تیر اندازی کرد و او را خلاص نمود.

پس از آنکه دبه های بزرگ آب را از آب زلال چشمه پر کردند، شب آن روز گوشت شیر شکار شده را  سر سیخ زدند و کباب شده ی آن را خوردند.

روزها می گذشت و سپری می شد سه نفرشان سوار بر بالن در فراز دریاچه ای بزرگ حرکت می کردند که ناگهان پرندگان دریایی پروازکنان به دنبالشان به راه افتادند.

دکتر گفت: نه…. چرا بالن بالاتر از این نمی رود؟ هر چه در بالن داریم را خالی کنید. بیشتر بریزید. زودتر دست به کار شوید.

هنگامی که تمام بارها را در دریاچه ریختند، دکتر گفت: هنوز کافی نیست!!!

_اما همه چیز را خالی کردیم.

در آن زمان بود که جو خودش را در آب دریاچه پرتاب کرد.

پس از روزها که دکتر و دیک از شدت ناراحتی با بالن به دنبال جو می گشتند، ناگهان او را سوار بر اسب یافتند، که وحشی های آفریقا با اسبشان به دنبالش می تازیدند.

آنها با بالن سرعت گرفتند و درست در جلوی جو فرود آمدند.

جو اسبی را که در اختیارش بود کنترل کرد و منتظر بود تا سوار بالن شود.آفریقایی ها هم از ترس سجده کنان به پایشان  افتادند. در این لحظه بود که آنها جو را سوار بر بالن کردند وتصمیم به باز گشت گرفتند.

در هنگامی که داشتند به جزایر آفریقا می رسیدند، با این اوضاع و احوالی که  بالن داشت به آنها تیر اندازی شد، اما خوشبختانه به خیر گذشت و سالم و سلامت به اردوگاه نیرو های انگلیسی باز گشتند. و همچنین قرار شد نیروها این سفر خطرناک و در عین حال شجاعانه ی دکتر را به اطلاع عموم برسانند.

بله این بود داستان سفرمن.

یک دیدگاه ثبت کنید